تبليغاتX
حجره خورشید

آنجا

زنی زندانی ست

 آنجا

            پشت دشت سکوت

            بالای کوه غرور

            در بلندترین قله آزرم

زنی زندانی ست

                محبوس در زندان تنهایی

                 وچشم انتظار رهایی

                     امیدش به دورهاست

                                ونگاهش به جاده...

راه طولانی ست

      و دشت سکوت تاریک

فانوسی از مهربانی بردار

        تاریکی سکوت را بشکن

   تا به دشت اطمینان برسی

                                 آنجا

                                 کفشهایی از صداقت به پا کن

غرور کوه بلندی ست

که یخ هایش را

      تنها، گرمای صداقت آب می کند

وآنگاه

بر بلندای قله آزرم

   نشانی از اعتماد بنشان

وحجبش را

           ردایی ازقدر شناسی بپوشان 

او را خواهی دید

  آنجا ست

        رهایش کن

             ودستانش را در دست بگیر

                             بی شک قلبش را به توخواهد بخشید

با او برو

او نشان آب و آفتاب و  گل سرخ را

                                            می داند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 12:35  توسط مهجور  | 

آری٬سریال است٬می توانی هر شب دنبالش کنی.

هنوز متوجه نشده ای؟

نقش اول من و توئیم.

قسمت اول: 

 یک روز در خیابان دل با تو و دل نوشته هایت آشنا می شوم.

قسمت دوم:

آرام آرام در دلم می نشینی٬ لحظه هایم سرشار از تو می شوند٬زندگی یکرنگم انگار می خواهد رنگین شود٬دارد اتفاقاتی می افتد.

قسمت سوم:

دیگر هر روز به خانه ات می آیم. چه زود به زود دلتنگت می شوم٬مثل اینکه سریال دارد عاشقانه می شود.

قسمت چهارم:

امروز پستچی آمد٬خدای من٬ عکسهای تو و دل نوشته هایی که بعضی خط هایش بوی خودم را می دهد. از این قسمت به بعد هر شب عکست را بغل می کنم و آرام به خواب می روم. همه از دیدن سریال خوشحالند ٬انگار امیدهای خودشان است که رنگ می گیرد.وای من عاشق شده ام.زندگیم شیرین و لحظه هایم رنگی است.

قسمت پنجم:

از کوچه صدای پایی می آید٬ قدمهایش آرامشم را به هم می ریزد٬...نگرانی٬دلهره٬ ناامنی٬ یک فکر سیاه و تلخ...یک رقیب؟!!وای٬ حال همه گرفته شد٬به یاد شکست و بدبختی هایشان افتادند.

قسمت ششم:

از تو دلخورم٬ شک به جانم افتاده٬ اصلاْ نمی دانم تو کاربدی مرتکب شدی یا نه! وای خدایا٬ به تو شک کرده ام٬تو که همه هستی ام شده ای٬ تردیدم کشنده است٬ این قسمت همه را کلافه کرد.

قسمت هفتم:

امروز جمعه است٬ از تو هیچ خبری نیست٬ جمعه ها سریال پخش نمی شود.

قسمت هشتم:

صدای زنگ در است٬در را باز می کنم٬ تو پشت در ایستاده ای٬با یک دسته گل رز قرمز که دو شاخه مریم هم وسطش است٬ همه از دیدن این قسمت خوشحالند٬ انگار زندگی خودشان را در من وتو دیده اند:خب٬ پس جای امیدی هست.

 قسمت نهم:

باز امروز در کوچه صدای پا می آید وباز شک به جان من می افتدو وای همه باز دمق می شوند٬ بعضی با عصبانیت تمام٬ تلویزیون را خاموش می کنند.

قسمت دهم:

نمی دانم امشب قصه چیست٬سر در گمم٬ تمام غم دنیا را یکباره توی دلم ریختند٬ غصه ها روی  دلم قلمبه شده  ٬ دلم دارد می ترکد٬من دیگر توان ندارم٬ تمامش کن ٬ هر جور که می خواهی ٬ هر جور بهتر است ٬ فقط تمامش کن ٬همه سریالها روزی تمام می شوند٬  ولی کاش آخر سریال من و تو هم مثل کارتونهای زمان بچگی مان خوب تمام شود و  با خنده از پای تلویزیون زندگی بلند شویم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 16:42  توسط مهجور  | 

نشانی را به او بده٬ تو تنها راه بلد این دیاری

خوشبختی من عقابی ست گم کرده راه

 نشان آشیان را فراموش کرده

جوجه های امید چشم انتظار مادرند

نشان آشیان به او بده٬ تو تنها بلد این دیاری

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 15:50  توسط مهجور  |