از افلاطون نقل می کنم...چون در برابر یک روشنفکر ایستاده ام...به گفتهء او٬ مردان و زنان در ابتدای خلقت٬ مانند امروز نبودند. در آن زمان تنها یک انسان بود... کوتاه قد...دارای یک بدن و یک گردن... ولی با دو صورت که هر یک به جهتی می نگریست. انگار دو موجود از پشت به یکدیگر چسبیده باشند...
درجنس مخالف...دارای چهار دست و چهار پا...
ولی خدایان یونانی حسادت می کردند...
آنها می دیدند موجودی که چهار دست دارد بیشتر کار می کند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دارد٬ حمله کردن به آن٬ کاری دشوار است. با دارا بودن چهار پا٬ نیروی زیادی برای حفظ تعادل٬ ایستادن و یا حتی راه رفتن به مدت طولانی٬ نیاز نداشت...خطرناک تر از همه٬ آن موجود دو جنس مخالف داشت و برای بقا٬ نیازی به حضور دیگری نبود...
زئوس٬ خدای ارشد الپ٬ به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد...صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد...
و به این ترتیب ٬ مرد و زن٬ به وجود آمدند. این کار٬ موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال٬ ساکنان دنیا را گمراه و ضعیف کرد...دلیل آن ٬ این است که در حال حاضر٬ همه به دنبال نیمهء گمشدهء خود می گردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار٬ نیروی گذشته٬ قدرت پرهیز از خیانت٬ مقاومت٬ تحمل و سایر محسنات گمشده را دوباره به دست بیاورند.یکی شدن دو جسم از هم جدا شده...
(قسمتی ازیازده دقیقه)
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
(فروغ فرخزاد)
به دنبال لباسی مناسب می گردم٬من این غربت را ٬ تبعید به دیاری ناآشنا را به عزا نشسته ام٬ من سوگوار خانه ام ٬ از غریبه ها بیزارم
--------------------------------------------------
فردا تولدمه٬فردا سالروز اخراجم از دنیایی که بیشتر بهش تعلق دارم وتبعیدم به سرزمینی که هرگز نتونستم بهش عادت کنم
روزی شنیدم که نویسنده ای همیشه سالروز تولدش لباس مشکی می پوشید و برای خودش مراسم عزا می گرفت٬ اون زمان به نظرم می رسید چه آدم ناسپاسی٬ قدر زندگی رو نمی دونه.زندگی با همه سختیهاش قشنگه. اصلا خودم شرایط بد رو تغییر میدم .من لحظه ها رو زندگی می کنم.عشق و امید رو با هر نفسی می بلعم و نا امیدی را با هر بازدم دور می کنم ..زندگی شیرینه....
امروز وقتی بین لباسهام دنبال یه لباس سیاه می گشتم تا سالروز تبعیدم رو به عزا بشینم یاد اون نویسنده افتادم
یک سال دیگه هم گذشت بی هیچ امیدی ٬هیچ ستاره ای وقتی خودت نباشی زندگی نفس کشیدن از سر اجبار٬ مردن پیش از مرگ٬ زندگی هیچ ٬پوچ ـ واژه ای که هنوز باورش ندارم ـ پوچ....
بر واژه واژه ی شعرهای من
لبخند محزون تو نقش بسته
تو
تنها عابری که صدایم را
وقتی بر سنگفرش زندگیم قدم می زدی
شنیدی
و من
در پس پرده ی آرام چشمانت
سیل اشکی دیدم
که سد غرور راهش بسته بود
من تو را دیدم
که غمهایت را
در کوله باری از لبخند پنهان می کردی
وعشق را
در دستانت گرفته
سخاوتمندانه می بخشیدی
وقتی
دیگران در گوشم
عشق را زمزمه می کنند
چه خائنانه قلبم سوی تو پر می کشد
بالهای رؤیا
مرا با خود می برندتا آن دورها
تا خانه تو
آنجا
کنارت می نشینم
به تو لبخند می زنم
آن دیگران هم لبخند می زنند
چه حس خوبی ست
هیچ کس نمی داند لبخندهایم
از آنه توست
از این شیطنت
قند توی دلم آب می شود
با تو
از همیشه
بچه ترمی شوم
باور داری می توانم بچه شوم؟
می دانم ٬
باور می کنی
ترس از قد کشیدن را در نگاهت دیده ام
وقتی
به پاهایت زل می زنی
وقتی می ترسی
در دنیای آدم بزرگ ها گم شوی
اگر روزی گم شدی
سراغ خودت را از من بگیر
همه لحظه هایم را که یکجا جمع کنم
تو٬ پیدا می شوی
نفس هایم
با یاد تو شماره می شوند
تو
تنها تو...