تبليغاتX
حجره خورشید
 

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت
 حتی
 در حال احتضار
 آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
 آن مرد بی قرار
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
 وگفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
 تصویری از بلندی اندام می کشید
 و در تصورش
 تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او نپک زیست
نپک تر از چشمه های نور
همچون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
 آن کوه استقامت
 آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
 می گریست
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
 حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
 آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را
پنداشت
 آلوده است و لایق دیدار یارنیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
 آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی اید

(حمید مصدق-وصیت)

گاه تنها٬ کلمه ای کافی ست برای سقوط به عمیق ترین دره ی خاطره ها٬برای ویرانی ناچیز حصار آرامش  که با هزار خون جگر٬ ذره ذره با خشت فراموشی به دور خود کشیده ای.

پ ن : چه کنم؟ دیگر من ٬منٍ من نیستم. بی تو من نیستم. بی تو نیستم.تو به یک سو رفته ای و من همانجا در گذشته مانده. نمی دانم اینکه اینجاست٬ درآینه کیست. نمی شناسمش. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 21:59  توسط مهجور  |