آنجا
زنی زندانی ست
آنجا
پشت دشت سکوت
بالای کوه غرور
در بلندترین قله آزرم
زنی زندانی ست
محبوس در زندان تنهایی
وچشم انتظار رهایی
امیدش به دورهاست
ونگاهش به جاده...
راه طولانی ست
و دشت سکوت تاریک
فانوسی از مهربانی بردار
تاریکی سکوت را بشکن
تا به دشت اطمینان برسی
آنجا
کفشهایی از صداقت به پا کن
غرور کوه بلندی ست
که یخ هایش را
تنها، گرمای صداقت آب می کند
وآنگاه
بر بلندای قله آزرم
نشانی از اعتماد بنشان
وحجبش را
ردایی ازقدر شناسی بپوشان
او را خواهی دید
آنجا ست
رهایش کن
ودستانش را در دست بگیر
بی شک قلبش را به توخواهد بخشید
با او برو
او نشان آب و آفتاب و گل سرخ را
می داند.