بر واژه واژه ی شعرهای من
لبخند محزون تو نقش بسته
تو
تنها عابری که صدایم را
وقتی بر سنگفرش زندگیم قدم می زدی
شنیدی
و من
در پس پرده ی آرام چشمانت
سیل اشکی دیدم
که سد غرور راهش بسته بود
من تو را دیدم
که غمهایت را
در کوله باری از لبخند پنهان می کردی
وعشق را
در دستانت گرفته
سخاوتمندانه می بخشیدی
وقتی
دیگران در گوشم
عشق را زمزمه می کنند
چه خائنانه قلبم سوی تو پر می کشد
بالهای رؤیا
مرا با خود می برندتا آن دورها
تا خانه تو
آنجا
کنارت می نشینم
به تو لبخند می زنم
آن دیگران هم لبخند می زنند
چه حس خوبی ست
هیچ کس نمی داند لبخندهایم
از آنه توست
از این شیطنت
قند توی دلم آب می شود
با تو
از همیشه
بچه ترمی شوم
باور داری می توانم بچه شوم؟
می دانم ٬
باور می کنی
ترس از قد کشیدن را در نگاهت دیده ام
وقتی
به پاهایت زل می زنی
وقتی می ترسی
در دنیای آدم بزرگ ها گم شوی
اگر روزی گم شدی
سراغ خودت را از من بگیر
همه لحظه هایم را که یکجا جمع کنم
تو٬ پیدا می شوی
نفس هایم
با یاد تو شماره می شوند
تو
تنها تو...