تبليغاتX
حجره خورشید - تولد (تبعید)
 

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب  من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
                                           (فروغ فرخزاد)

به دنبال لباسی مناسب می گردم٬من این غربت را ٬ تبعید به دیاری ناآشنا را به عزا نشسته ام٬ من سوگوار خانه ام ٬ از غریبه ها بیزارم

--------------------------------------------------

فردا تولدمه٬فردا سالروز اخراجم از دنیایی که بیشتر بهش تعلق دارم وتبعیدم به سرزمینی که هرگز نتونستم بهش عادت کنم

روزی شنیدم که نویسنده ای همیشه سالروز تولدش لباس مشکی می پوشید و برای خودش مراسم عزا می گرفت٬ اون زمان به نظرم می رسید چه آدم ناسپاسی٬ قدر زندگی رو نمی دونه.زندگی با همه سختیهاش قشنگه. اصلا خودم شرایط بد رو تغییر میدم .من لحظه ها رو زندگی می کنم.عشق و امید رو با هر نفسی  می بلعم و نا امیدی را با هر بازدم دور می کنم ..زندگی شیرینه....

 امروز وقتی بین لباسهام دنبال یه لباس سیاه می گشتم تا سالروز تبعیدم رو به عزا بشینم یاد اون نویسنده افتادم

یک سال دیگه هم گذشت بی هیچ امیدی ٬هیچ ستاره ای وقتی خودت نباشی زندگی نفس کشیدن از سر اجبار٬ مردن پیش از مرگ٬ زندگی هیچ ٬پوچ ـ واژه ای که هنوز باورش ندارم ـ  پوچ.... 

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 13:53  توسط مهجور  |