بانوی سرزمین آفتاب
در آیینه به خود نگریست
تا ببیند
گیسوان مواج و بلند
بر شانه هایی عریان و هوس انگیز
ولبانی سرخ
که بوسه گاه شهزاده ی اسب سوار دیار خوشبختی
خواهد بود
و چشمانی که برق نگاهش
به آتش می کشد
قلب شهزاده ها را
.
.
.
افسوس
افسوس که
تارهای سپید و شکننده در آینه
واگویه می کرد
باغ خزان زده ی آرزو را
بی امید بازگشت بهار
و چین و خطوط صورت
که فریاد می کشید
درد سالها تنهایی را
و چشمانی حسرت زده
که نظاره می کرد
یائسگی رؤیای پاک و باکره ی روزگار جوانی را